گر دل تو آتش است این دلم آهن رباست

بی اشک چشمان تو نا تمام است ، و نمناکی جنگل نا رساست
دستانت را می گشایی گره ی تاریکی می گشاید
لبخند می زنی ،رشته ی رمز می لرزد
می نگری ، زسایی چشمانت حیران می کند
بیا با جاده پیوستگی برویم...
سهراب سپهری

در وصل هم ز عشق تو ای گل در آتشم
عاشق نمی شوی که ببینی چه می کشم
با عقل آب عشق به یک جو نمی رود
بیچاره من که ساخته از آب و آتشم
دیشب سرم به بالش ناز وصال ، و باز
صبح است و سیل خون نشسته به بالشم
پروانه را شکایتی از جور شمع نیست
عمری است در هوای تو می سوزم و خوشم

دی یکی گفت که از عشق خبرها دارد
سر خود گیر که این کار خطرها دارد
دگری گفت قدم در نه و اندیشه مکن
اندرین بحر که این بحر گهرها دارد
« سیف فرغانی»

از واقعه تو را خبر خواهم کرد وان را به دو حرف مختصر خواهم کرد
با یاد تو با خاک فرو خواهم شد با یاد تو یر ز خاک بر خوام کرد
چون یار سر وفا ندارد کاری به جز از جفا ندارد
آشفته دلان مبتلا را با یار چه چاره جز مدارا
آنجا که ملامت جمال است گر می طلبی وفا محال است
امشب ای ماه به درد دل من تسکینی
آخر ای ماه تو همدرد من مسکینی
