این وبلاگ رو دیگه آپ نمی کنم دلم برای همگی
تنگ میشه هر کس خواست می تونه با آی دی من
در تماس باشه در ضمن خیلی دوست دارم این
وبلاگ ادامه پیدا کنه اگر دوست داشتید بهم اطلاع
بدید تا یوزر و پسوردشو بهتون بدم
با آرزوی بهترین ها برای همه شما![]()
عرفان قاسم پور

"ساقی"
كاش مي ديدم چيست
آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاري است
آه وقتي كه تو لبخند نگاهت را
مي تاباني
بال مژگان بلندت را
مي خواباني
آه وقتي كه تو چشمانت
آن جام لبالب از جاندارو را
سوي اين تشنه ي جان سوخته مي گرداني
موج موسيقي عشق
از دلم مي گذرد
روح گلرنگ شراب
در تنم مي گردد
دست ويرانگر شوق
پرپرم مي كند، اي غنچه ي رنگين پرپر!
پيش از اين سوي نگاهت نتوانم نگريست
اهتزاز ابديت را ياراي تماشايم نيست
كاش مي گفتي چيست
آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاري است.
سلام به همه دوستان اين دومين آپ من بعد كنكوره از همه معذرت مي خوام كه دير آپ ميكنم آخه منتظر نتایج كنكور بودم.گفتم نتايج كنكور.راستي رتبم شد 200 به اين ترتيب اگه عمري باقي باشه از مهر بايد برم دانشگاه تهران.
چي؟باید شیرینی بدم؟بفرما اينم شيريني

براي آپ اين دفعه شعري عاشقانه ار فريدون مشيري رو مي ذارم من كه خيلي باهاش حال كردم
گلي را كه ديروز
به ديدار من هديه آوردي اي دوست
به دور از رخ نازنين تو
امروز پژمرد
همه لطف و زيباييش را
كه حسرت به روي تو مي خورد و
هوش از سر ما به تاراج مي برد
گرماي شب برد
صفاي تو اما گلي پادار است
بهشتي هميشه بهار است
گل مهر تو در دل و جان
گل بي خزان است
گل تا كه من زنده ام گلي پايدار است

((خدا))
شعر من بی وزن شد در پیش چشمت ای خدا
من فقط با شعر خود خواهم توان کردت صدا
مشکلاتم برده حال از نزد چشمانم کریم
کن نگاهی بر من بیچاره ای مشکل گشا
آن زمانی ناسپاسی می کنم بر نعمتت
چشم می پوشی ز هر ناشکریم ای پادشا
می دهی بی منت آن چیزی که می خواهم ز تو
می فشانی ابر رحمت بر سرم وقت دعا
معصیت بسیار کردم لیک بخشیدی همه
دانم آری بی توکل بر تو هستم بی نوا

گر دل تو آتش است این دلم آهن رباست

بی اشک چشمان تو نا تمام است ، و نمناکی جنگل نا رساست
دستانت را می گشایی گره ی تاریکی می گشاید
لبخند می زنی ،رشته ی رمز می لرزد
می نگری ، زسایی چشمانت حیران می کند
بیا با جاده پیوستگی برویم...
سهراب سپهری

در وصل هم ز عشق تو ای گل در آتشم
عاشق نمی شوی که ببینی چه می کشم
با عقل آب عشق به یک جو نمی رود
بیچاره من که ساخته از آب و آتشم
دیشب سرم به بالش ناز وصال ، و باز
صبح است و سیل خون نشسته به بالشم
پروانه را شکایتی از جور شمع نیست
عمری است در هوای تو می سوزم و خوشم

دی یکی گفت که از عشق خبرها دارد
سر خود گیر که این کار خطرها دارد
دگری گفت قدم در نه و اندیشه مکن
اندرین بحر که این بحر گهرها دارد
« سیف فرغانی»

از واقعه تو را خبر خواهم کرد وان را به دو حرف مختصر خواهم کرد
با یاد تو با خاک فرو خواهم شد با یاد تو یر ز خاک بر خوام کرد
چون یار سر وفا ندارد کاری به جز از جفا ندارد
آشفته دلان مبتلا را با یار چه چاره جز مدارا
آنجا که ملامت جمال است گر می طلبی وفا محال است
امشب ای ماه به درد دل من تسکینی
آخر ای ماه تو همدرد من مسکینی